تبليغاتX
اسنیپ پیروز - هری پاتر : میانبری برای شیطان پرستی

پرده اول : زندگی و زمان یک نوجوان غربی با هری پاتر

هری پاتر...پسری یازده ساله که پدر و مادر خود را از دست داده و پیش خاله و شوهر خاله خود زندگی می کند . زندگی او کسالت بار است ، اطرافیانش به او محل نمی گذارند و حتی اذیتش می کنند ، با محیط خود هماهنگ نیست یا بهتر است بگوییم محیط با او هماهنگ نیست و با او سر ناسازگاری دارد . چرا همه از حضور او ناراضی اند ؟ این سوالی است که ممکن است هری از خود کرده و در کتاب از قلم افتاده باشد .

خود را به جای هری می گذارم ... احساس غربت می کنم من متعلق به این نوع زندگی نیستم . من باید متعلق به دنیا و زندگی دیگری باشم .

به ناگاه آن واقعه غریب رخ می دهد . جغدی که در دنیای کنونی ام نماد اخبار شوم است برایم خبری خوش و رویاگونه می آورد. عجب مگر جغد خبر شوم نمی دهد؟ پس چرا برای من خبر خوش آورده ؟ آیا این خبر استثناست و یا اینکه دنیای کنونی ام اخبار خوبی را که برای آنها گنگ و نامفهوم است شوم می نامند ؟

اطرافیان شروع به مقابله با خبر می نمایند تا اینکه مردی از دنیای جدید وارد زندگی ام می شود .

آه...چه حس خوبی به من دست می دهد ، احساس رها شدن در ذهن .

روزها از پی هم می گذرند تا اینکه وارد دنیای جدید می شوم . اینجا همه چیز ۱۸۰ درجه با دنیایی که پشت سر گذاشتم متفاوت است . اینجا همان است که من می خواستم همان است که باید باشد ... .

از قالب هری پاتر خارج می شود و به تامل می پردازم . دنیایی که در داستان هری پاتر دیدم در همسایگی ماست ولی انگار وجود ما برای این همسایه چندان اهمیتی ندارد . آنها ما را ماگل یا همان مشنگ می نامند . آنها نگهبانان اصلی هستی اند . نیرویی به اسم جادو در آنهاست که آنان را حتی از خدا بی نیاز می سازد .

احساس می کنم که زندگی همان طور که برای هری پاتر کسالت بار و پر از رنج بود با شدت کمتر و حتی بیشتر برای من نیز کسالت بار و پر از رنج شده . زندگی هر روزه مان خواب و کار و غذا شده . زندگی مان پوچ است ... این احساس پوچی چه عذابم می دهد ، نظمی که در عالم هست چه بیهوده می نماید زمانی که مانع لذت بردن از زندگی شود . راستی ! دو گروه مرا به سوی خود دعوت می کنند گروه اول معنویات و گروه دوم پوچ گرایان که از میان آنها به طور اخص صدای دعوت شیطان پرستان را می شنوم. گروه اول امید به آدمی می دهد از خدا و جهان دیگر حرف می زند از هدفی بسیار والا سخن می گوید ولی بسیاری از سخنانشان برای من که صبر برایم معنا ندارد تحمل ناپذیر است {البته شاید دلیل اصلی تحمل ناپذیری این نوجوان غربی این باشد که از دین جز مسیحیت تحریف شده چیز دیگری را نمی شناسد} نمی دانم چرا حوصله فکر کردن به آنها را ندارم و بیشتر می خواهم در خیالات غوطه ور شوم .

اما گروه دوم ، آنها به پوچی جهان هستی باور دارند و به همین خاطر متقداند که باید خلاف رودخانه شنا کنی تا بتوانی از زندگی پوچت لذت ببری و جادو را نیز حقیقتی انکارناپذیر می پندارند .آنها مانند هری پاتراند.

به درون هری بازمی گردم . دنیای جدیدم درگیر جنگی است که اولین مدافع آن من می باشم . دوستانی به دست می آورم و همچنین دشمنانی ، و دوستانی از دست می دهم و در ضمن دشمنانی را ؛ چه چیز این دنیا برایم جالب است ؟ شاید غیر قابل پیش بینی بودن آن و یا متفاوت بودن آن .همین فکرهاست که فکرم را به تمسخر می گیرند . روزها و ماهها از پی هم می گذرند و من به خیال آنکه باید برای نجات خود با دشمن اصلی ام بجنگم مشغول جنگی فرسایشی با او می شوم اما در اوخر جنگ من باید نجات دوستانم خود را به کشتن دهم نه فقط برای خود .

از درون هری پاتر بیرون می آیم . او مشکلات زیادی را گذرانده ولی هنوز هم من می خواهم جای او باشم . چرا ؟ نمی دانم ... من داستان هری پاتر را تا انتها می خوانم و به پایان سونامی هری پاتر در دنیای ادبیات می رسم اما هنوز هم چیزی را نمی فهمم ، چرا هری پاتر برای آرمانش ، عقیده اش و نجات جامعه خود برای مرگ که آنهم ساختگی بود پیش قدم نشد ؟ چرا فقط به خاطر دوستانش ؟ آیا آرمان و عقیده و جامعه او فقط در دوستانش خلاصه می شد ؟ آیا مصون ماندن آنها از مرگ به دست دشمن هری کافی بود ، یعنی آنها تا آخر به هری پاتر وفادار می ماندند ؟ و یا تقدیر این بود و هری پاتر نباید دخالتی در سرانجام ماجرا می کرد اگر اینطور باشد یعنی همه آرمانها و آرزوهای ما هیچ است و ما فقط در خیالات خود به دور خود می چرخیم ؟

اصلا چرا دامبلدور به هری پاتر دروغ گفت و حقیقت را هری پاتر تمام و کمال در دنیایی فراتر از دنیای ما یافت ؟ یعنی دنیای او هم مانند دنیای شیطان پرستان معتقد بود که زندگی در این دنیا بر پایه دروغ است و حقیقتی را جستجو می کنی که در این جهان یافت نمی شود ؟نمی دانم با گفتن اینکه این کتاب فقط برای سرگرمی است و سبک رئالیسم جادویی و یا به طور عالم تر سبک فانتزی موجب برخی مقتضیات برای نویسنده است خود را رها سازم و یا در جستجوی پاسخی برای سوالاتم باشم . نویسنده واقعا به دنبال چه بود ؟ او می خواست من بعد از خواندن کتابش چه احساسی داشته باشم ؟ نمی دانم .

یا حق .

منبع: وبلاگ برادرم رامین

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:36  توسط یاشار   |